در ساعت نه وسي دقيقه ، شب بيست و پنجم اكتبر سال 1881 در خانه شماره سي و شش در ميدان مرسد ، در شهر مالاگا كودكي به دنيا آمد كه بعدها از بزرگترين هنرمندان تاريخ جهان شد . اين كودك را پابلوپيكاسو ناميدند . وي نخستين فرزند پدر ومادرش بود . پدرش خوزه روئيز بلاسكو از نسل كاستيلي هاي جديد بود . او استاد طراحي در مدرسه ايالتي حرفه و فن و معلم هنر در مدرسه سان تلمو در مالاگا بود . مادرش ماريا پيكاسو از نژاد اندلسي ها بود و خون عربي در رگهاي خود داشت . آنها كودك را در كليساي مجاور منزلشان نامگذاري كردند واو را پابلو ، ديه گوما خوزي سافرانسيسكو، دپاال ، خوان ، نپرموسنو ، كريسپيانودلانستيسما ترينيداد ناميدند . اما پسر جوان چنانچه در ميان اسپانياييها رسم است هم نام پدر وهم نام مادر را پذيرفت وتابلوهاي خود روئيز پيكاسو ، وبعدها با اسم پيكاسو امضاء مي كرد . بسياري از نياكان وي هم از طرف پدري وهم از طرف مادري استعداد هنري داشتند . انگار تمام استعداد ومهارتهاي هنري خانواده ذخيره شده بود تا سرانجام پسردون خوزه بياني نيرومند ومتمركز را بدان بخشد . دون خوزه علاوه بر پابلو پيكاسو داراي دو فرزند ديگر نيز بود يكي لولا وديگري كونچيتا.
پيكاسو كودكي خود را بندري مديترانه اي مالاگا ، در شهري كه به آن شهر آفتاب سوزان وسايه هاي زمهرير معروف بود گذراند . وي از همان كودكي به دنيا آمده بود تا نقاشي كند درست مثل موتزارت كه براي موسيقي به دنيا آمده بود . او مستقيم به سمت هدف خود مي رفت حتي نقل است كه دركودكي كه هنوز بدرستي توان سخن گفتن نداشت كلمه ( پير ) رامرتب به زبان مي آورد اين كلمه در زبان اسپانيايي به معني قلمو مي باشد . او ابتدا به نقاشي از كبوترها و مگسها توجه مي كرد وكمتر به درس ومشق مي پرداخت وهمه چيز را با دقت وتوجه مي نگريست ونقاشي مي كرد .
در سال 1891 او به همراه خانواده اش به شهر كورونا مسافرت كرد . در كورونا آنها زندگي سختي را شروع كردند چرا كه پابلو وپدرش كه در مالاگا سرشناس بوده وهميشه به مسابقات گاوبازي مي رفتند در كورونانه دوستي داشتند . نه خبري از گاو وگاو بازي بود به همين دليل پدر كم كم افسرده و بيرمق شد ؛ طوري كه حتي نمي توانست تصوير كبوتري را در ذهن تصور كرده ونقاشي كند ، به همين دليل بعد از چند سال پابلو استعداد خود را بروز داد ونخستين پرده رنگ روغن خود را درنه سالگي ترسيم كرد ومهم آنكه اين يك تصوير از صحنه گاو بازي را نشان مي داد وبعد از آن تشويقهاي والدينش او را به سمت نقاشي سوق داد . او تكاليف مدرسه را به زور انجام مي داد . بعد از آن در سال 1894 پدرش تخته رنگ وقلموهايش را به پابلو داد وفهميده بود كه بعد از پدر مسئوليت سنگيني را بر دوش دارد . در اين زمان او 14 سال داشت در ژوئيه 1895 آنها به مالاگا بازگشتند تا تعطيلات را در وطن بگذرانند . در پايان سپتامبر آنها به بارسلون رفتند . در آنجا دون خوزه به معلمي هنر در مدرسه هنري « لالونخا » گماشته شد اما باز هم لذتي از كار نميبرد . تك چهره هايي كه پابلوي جوان از او كشيده تنها اين نكته را به وضوح نشان مي دهد كه اين مرد هيچ سرسازگاري با جهان ندارد .
پابلو براي ورود به لولانخابه رقابت پرداخت ، او تكليفي را كه براي امتحان ورودي بايد ظرف يك ماه انجام مي داد يك روزه تمام كرد وباعث شگفتي معلم ها شد . به اين ترتيب او در سال 1896 وارد مدرسه لولانخاشد . در تابلويي كه وي براي امتحان ورودي كشيد يك مرد برهنه ديده مي شد كه پابلو بدون آنكه هيچ تغييري در آن بدهد دقيقاً همان تصويري را كه ديده بود كشيد . در همان سالها پابلو تصوير آبرنگي از پدر را كشيد كه او را در حالي كه سرش را به دست را ستش تكيه داده بود نشان مي داد . همچنين تصوير ديگري در موزه شهر مالاگا وجود دارد كه با آبزنگ در 1895 توسط وي ترسيم شده در اين تصوير نيز نيم رخ از دون خوزه در حالي كه پتوئي به خود كشيده وشب كلاهي بر سر گذاشته ديده مي شود .
در همان سال پسر جوان با پاستل به نيم رخي از مادرش پرداخت كه مادر ، در آن بلوز سفيد پوشيده است و پدرش كار گاهي شامل يك اطاقي زير شيرواني در كوچه لاپلاتا براي پيكاسوي 15 ساله اجاره كرد .
تصوير علم ونيكوكاري در همين جا نقاشي شد واين عنوان را پدر بر روي تابلوي پابكو گذاشت . اين تصوير پزشك وراحبهاي را در كنار يك بيمار عليل نشان مي دهد . پابلو با اين تصوير نخستين شناسائي همگاني را بدست آورد ودر نمايشگاه هنرهاي زيباي مادريد در 1897 نشان شايسته اي دريافت كرد . درهمان سال درماه اكتبر او به تنهايي به مادريد مسافرت كرد . و چيزي نگذشت كه در آكادمي سلطنتي سن فرناندو پذيرفته شد . اما چيزي نگذشت كه از آكادمي و آموزشهاي خشك و ملال آور آنجا خسته شد او بيشتر وقتها به موزه پراد و مي رفت او پس از چندي به علت بيماري به نزد خانواده بازگشت. او كه پيش از اين مزه آزادي را چشيده بود ، كوشش خانواده براي جا انداختن فكر ازدواج با دختر عمويي به سن وسال خود او بي ثمر ماند . پابلو چندان در بارسلون نماند وبه همراه بادوستش پالارس به ارتاد سن خوان در كاتولونيا رفت و بار ديگر سلامتي خود را باز يافت .
در آوريل سال 1898 پيكاسو به بارسلون بازگشت . در آنجا شور و شوق تاثيرهاي نو را جذب كرد و بعد در 15 سالگي به مطالعه بر روي سنتها و نقاشي هاي كشورهاي مختلف پرداخت پيكاسو هر سفارش را بي درنگ قبول مي كرد وتصوير گيري مجلات را به عهده داشت ونخستين طرحهايش در سال 1900 در نشريه Javentut به چاپ رسيد .
او در سال 1904 دوره آبي را به وجود آورد در اين سال به پاريس سفر كرد . بعد از سفر خود با سباستيان خونير هم سفر بود وهمين سفر به ماندگاري هميشگي پيكاسو در پاريس انجاميد .
پيكاسو در پاريس به كارگاهي در خيابان راوين يون كه بعداً به ميدان امل گودوشهرت يافت نقل امكان كرد اين كارگاه كه همه چيز آن زهوار دررفته ونخ نما بود ، قبلاً در اختيار پاكودوريو بود او در آن منزل با فرناند والويه آشنا شد كه بعدها از او در نقاشيهايش استفاده كرد و كارهاي خود را در نمايشگاهها به فروش مي رساند ، سپس با ماكس ژاكوب ، آشنا شد .
پيكاسو در دوره آبيش از گوگن تاثير گرفته و بعد از آثار گوگن در سالن پائيز وهمچنين كارهاي سزان در سال 1904 وكارهاي ماتيس ودرن بهره فراوان برده وشيوه نقاشي خود را اصلاح كرد .
پيكاسو در سال 1904 با تغييري در كارهاي خود مواجه شد كه بعد از آن در همين سال با پرده دوشيزگان آوينيون توسعه اي بيشتري به اين تغيير داد.
در اواخر 1906 وي پرده دوشيزگان آوينيون را كه از اهميت خاصي در آثار روي برخوردار است به تصوير كشيد . اهميت عمده اين اثر در انحراف وتفاوت كلي وشديد آن نسبت به نقاشي آن زمان است . پيكاسو با ساده سازيهاي خود وبا رفتار هاي كاملاً تازه اش بافضا كه بدون منطق پرسپكتيوي يا رنگي القاء مي شد حتي از سزان وگوگن هم فراتر رفت . در اينجا پيكاسو براي نخستين بار نمايش عيني [1] را رها كرده وبه نمايش ذهني روي آورد . او در اين سالها با براك ، گوگن وماتيس آشنا شد براك وپيكاسو هم گام ودوش به دوش هم كار مي كردن ، ولي وقتي كه براك تابلوي دوشيزگان آوينيون را ديد روي خوشي نشان نداد ودر نقاشيهاي خود به مناظر رو كرد وهمچنين به ساده كردن تصوير اجسام پرداخت به طور مثال : يكي از كارهاي او به نام « خانه ها در لوستاك » مي باشد ، كه در اين كارخانه ها از همه جزئيات حتي درها وپنجره ها پاك شده ، تنه درختان به شكل استوانه هاي ساده و شاخ وبرگها از سطوح بند وصافي تشكيل شده ودرجنب خانه ها سطوح خنثي ومحو هستند .
در سال 1908 ضيافت مشهور پيكاسو به افتخار دنيا بر پاشيد . در سال 1909 او به كارگاه جديدي نقل مكان كرد. در اين سال نخستين نمايشگاه او در آلمان درگالري تا ون ها ورز در شهرمونيخ برگزار شد .
درسال 1910 پيكاسو تك چهره هاي كوبستي كن وايلر اودوولار را نقاشي كرد . به گفته خود پيكاسو در زمينه كوبيسم مي گويد : كوبيسم همواره در درون مرزهاي نقاشي باقي مي ماند . طراحي با كمپوزسيون ورنگ در كوبيسم به همان معنا وشيوه اي دريافته شده اند كه در هر مكتب نقاشي ديگر آمده و كوبيسم يك نوع هنر انتقالي و آزموني است كه وقتي به بلوغ رسيد نتايج متفاوتي به بار آورد و كوبيسم نه يك بذر ونه يك جنين بلكه پيش از هر چيز هنري است كه بافرم سروكار دارد و همين كه فرم آفريده شد آنگاه ديگر هستي دارد و باسستي خود زندگي مي كند .
پيكاسو در 1909 و 1910 را با فرناند در اسپانيا گذراند .
در سال 1911 اولين نمايشگاه خود را در ايالت متحده آمريكا در گالري فتوسي سشن در نيويورك بر گذار كرد . او در سال 1912 با مارسل امبرت (كه بعدها به نام اوا معروف شد ) آشنا شد .آمبرت دوست فرناند وهم دم ماركوسيس مجسمه ساز بود . پيكاسو در همان نخستين نگاه به او دل باخت ودر موقعيتهاي مختلف با آوردن حروف نام اوا گنجاندن عبارت JoaimEva[2] در تابلوهاي نقاشي خود را ابراز كرد .[3]
( در سال 1912-1911 پيكاسو به همراه براك دو اثر را ابداع كرد واين تصاوير را هر كدام از پدرانشان به ارث برده بودند كه پدربراك از نقاشان تزئيني خانه ها بود واز اين روبراك كه نزد پدرفنون نقاشي به شيوه چشمفريب[4] از روي سطوح مرمر ، چوب تراش خورده با پارچه آموخته بود اكنون از اين شيوه در كار خود فرا گرفته بود . پيكاسو از تقليد هاي نقاشي شده براك ميان برزد وطرز كاري را پيش گرفت كه از پدر خود فرا گرفته بود. دون خوزه اقدام موقتي بريده هاي كاغذ را روي يك پرده نقاشي در حال كار چسباند تا جلوه هاي تركيبات گوناگون رنگ وفرم را بيازمايد . پيكاسو نيز بريده ها را بر نمي داشت .
بلكه مي گذاشت تا به عنوان اجزاي لاينفك كار باقي بماند . بعد از آن به سرعت فكر استفاده از روزنامه كاغذ ديواري يا هر ماده حاضر و آماده كه مي توانست در خدمت هدف دو گانه تبديل شدن به جزيي از كمپوزسيون وافزودن واقعيت خاص خود به تصوير به كار آيد پيدا شد . در دوره رنسان نقاشان لعاب هايي را كه در سده هاي ميانه بر نقش برجسته هاي زراند ور كشيده مي شد ترك گفته وبر وحدت مواد در سراسر تصوير پاي فشرده بودند تكنيك جديد چسب وكاغذ[5] ثابت كرد كه كشف مهمي است اين شكرد به پيكاسو مدد كرد تا با سرعت بسيار بيشتري كار كند ، گاه تكه هايي از كاغذهاي رنگي يا طرح دار به كارهايش مي چسباند وهر طور كه دلش ميخواست جاي آنها را عوض مي كرد در موضوع طبيعت بي جان صندلي حصيري در سالهاي 1912 – 1911 نخستين تصويري است كه پيكاسو اين شگرد تازه را در آن به كار گرفت . )[6]
در سال 1913 جلوه هاي تك رنگ كوبيسم آغازين به كناري نهاده شد و رنگ وظيفه تازه اي بر عهده گرفت رنگ در مناطق تخت به طور يكنواخت پخش شده وبه روشني مشخص شده و ميدرخشيد ورابطه اي با امپرسيونيستي نداشت . در خلال سالهاي آغازين كوبيسم پيكاسو خود را يكسره وقف كشفياتي كرد كه به انتزاع انجاميد اما در 1915 از نوع طرحها ونقاشيهاي ابداع كرد كه در آنها بار ديگر استعداد خود را براي بازنهايي قرار دادي نشان داد . در همان زمان آهسته ، آهسته كوبيسم هواخواهاني پيدا كرد از جمله گريس كه او هم در زمينه نقاشي مهارت پيدا كرد و آثاري از خود به جا گذاشت ، كه او بي چون وچرا به جنبش كوبيستي پيوست ودر تكوين وسامان بخشي به كوبيسم تركيبي همراه با پيكاسو وبراك بود .
تابستان 1912 در زندگي پيكاسو به معني يك چرخشگاه بزرگ بود كه تغييرات مهمي را در زندگي وي وارد كرد او از كارگاهش در مونمارتر به كارگاه جديدي در مونپارناس نقل مكان كرد واز فرناند دو رشد وبه گفته خودش ( زيبائي فوق العاده فرناند من را به سوي او مي كشيد ، ولي رفتارش موجب بيزاريم مي شد )[7] . پيكاسو دلباخته مارسل اومبرت بود واين عشق را در دور تابلو در سال 1912 با قرار دادن كلمه JamEva ابراز كرده بود . در دوراني كه او با مارسل زندگي كرد مجموعه اي از تابلوهاي زيبا با كمپزيسيون هماهنگ خلق كرد كه همگي كلمات majolie ( خوشگل من ) را با خود دارند ونشانگر خوشبختي نقاش هستند .
پيكاسو ناگهان از زندگي آزاد و آسوده بوهمي وار احساس بيزاري كرد دلش هواي تنهايي كرده بود و مي خواست با زني كه دوست مي داشت خلوت كند دوستانش بسيار كم اورا مي ديدند . به همين دليل به آوينيون رفتند اما آنجا نيزراحت نبود اين شد كه به سوي سرت رفتند كه براك در آنجا نقاشي مي كرد . براك آرام وكم حرف بود . پيكاسو يك ماهي را آنجا ماند و آنگاه به سرك سور لدوز رفتند وتا اكتبر در آنجا ماندند . در بازگشت به پاريس به منزل جديدي رفتند . يكسال در آنجا ماندند وتصاوير خاكي رنگي نقاشي كرد كه در آنها تكه پاره هايي از مواد به كار گرفت . بيشتر وقتها شن يا خاك اره را با رنگ در مي آميخت تا به يك بافت تجسمي خشن دست يابد ، او بعدها به فرم هاي خود استحكام بيشتري بخشيد . همچنين در طول اين مدت پيكاسو تجربه كسب مي كرد وبه جستجوي راههاي تازه وفرمهاي بياني نو بر مي آمد به همين دليل شيوه نقاشي وي در آن سالها بارها و بارها تغيير كرد .
تا اينجا شيوه هاي سبك مندانه پيكاسو توالي منطقي پيموده بود ومسير پيشرفت او روشن بود اما ناگهان كه تك چهره هاي رئاليستي از ماكس ژاكوب و آمبرو از دلار را در 1915 در ميانه آزمون گريهاي كوبيستي خود نقاشي كرد – آن هم درست اندكي پس از آن كه همان مضمون ها را به شيوه هندسي ناب كشيده بود حتي هواخواهان سينه چاك كوبيستي خود را نيز به وحشت انداخت.
او پس از نخستين نمايشگاههايش در آمريكا (نيويورك 1911 ) و انگلستان (لندن 1912) توجه همه را بر انگيخته بود در بهار 1914 پرده اكروبات بازيهاي اودر حراجگاه مشهور پاريس (هتل دروا) به مبلغ هنگفت 11500 فرانك به فروش رفت وبه اين ترتيب پيكاسو در 33 سالگي نقاشي مشهور پولساز بود . بسياري از نقاشان بعدها كوبيسم را كنار گذاشتند ، اما پيكاسو ، براك وگريس يا به كارگيري صورت تركيب كوبيسم را تكامل داده وبا بهره جويي دم افزون از رنگهاي روشن ومتنوع به جاي تك رنگهاي پيشين ، كوبيسم را وارد مرحله تازه اي كردند .
از سال 1913 دوره اي در زندگي پيكاسو آغاز شد كه دوره رنجهاي پيكاسو ناميده شد وبا مرگ پدرش در همان سال آغاز شد سپس در دوم اوت 1914 جنگ جهاني اول در گرفت وبا شروع جنگ حلقه بنيان گذاران كوبيسم متلاشي شد بسياري از دوستانش پراكنده شدند . از همه بدتر اينكه در زمستان 1915 اوا كه زن مورد علاقه پيكاسو بود وبه او عشق مي ورزيد به بستر بيماري افتاد و در گذشت وپيكاسو شايد به اين اميد كه جايي بيابد كه او را از خاطرات دردناكش برهاند ، آپارتمان مونپارناس را كه با اوا شريك بود ترك گفت وبه خانه كوچكي در مو نروژ در سه مايلي جنوب پاريس نقل مكان كرد . در همان سالها پيكاسو كه تنها ودرمانده بود شبها به كافه هاي مونپارناس مي رفت ودر بازگشت تا ديروقت در خيابانها پرسه مي زد او در اين پرسه هاي شبانه با اريك ساتي آشنا شد . او آهنگساز بود وبراي گذران زندگي در يك كاباره پيانو مي زد پيكاسو آهنگها وروحيه ساتي را با خود هماهنگ مي ديد به همين ترتيب واز طريق ساتي او با ژان كوكتو آشنا شد او جواني 27 ساله ، شوخ طبع ونكته بين بود وقريحه اي خاص براي نوشتن گفت وشنودهاي درخشان داشت وپيكاسو اورا نيز مانند ساتي هم ذوق وسليقه خود مي دانست . لوكتو چندي بعد پيكاسو را براي طراحي صحنه ولباسهاي باله نو برانگيخت تا با گروهش همكاري كند وبا اين كار بارديگر پيروان كوبيسم را بر آشفتند چرا كه كار كردن يك نقاش براي تاتر كاري ناشايست بود اما پيكاسو مثل هميشه وارسته از عقايد ديگران به طراحي نخستين پيش طرح آغا زكرد ودر فوريه 1917 همراه با كوكتو وساتي به رم رفت . در رم پيكاسو از طرفي به تحسين بازمانده بناهاي قديمي رم مي پرداخت وازطرفي جهان باله را پرجلوه وهيجان انگيز يافت وگذشته از دياگليف پويا وپر جنب وجوش وطراح رقص باله ، لئونيد مانيسن با ايگوراستراوينسكي آهنگساز نيز آشنا شد . او براي رهبري دو باله اي كه براساس موسيقي انقلابي خود او تنظيم شده بود در رم به سر مي برد . پيكاسو واستراوينسكي در رشته هنري خود انگيزه هاي نو ، پرجنب وجوش وزنده عصر خود را به نمايش ميگذاشتند . پيكاسو پس از گذشت يك تا دو سال وهمكاري با گروه باله واجراي نمايش جنجالي معركه براي اولين باربا الكا كوكلوا يكي از رقصنده هاي گروه آشنا شد اولگارقصنده خوبي نبود اما اصيل وتربيت يافته بود. او دختر يك ژنرال روسي ، زيبا ، بلند پرواز ، خوش فكر ، مبادي آداب وآشنا به سنتهاي زمانه بود .
در ژوئيه 1918 اولگا وپيكاسو ازدواج كردند . مراسم در كليسا انجام شد و دوستانش ماكس ژاكوب وگيوم اپو لينروژان كوكتر به عنوان شاهد در مراسم شركت كردند . همكاري پيكاسو با باله روسي تا 1924 به درازا كشيد اين همكاري وازدواج بااولگا شيوه زندگي اورا دگرگون كرد مرگ آپولينر دگرگوني را ژفتر كرد چرا كه فقدان آپولينر پيكاسو را از يكي از بهترين دوستي هايش محروم كرد از طرفي ژاكوب هم دست از يهوديت برداشت وبه خدمت صومعه پيوست براك هم با زخم بزرگي در سر ونابينائي موقتي از جنگ برگشته بود و پيكاسو را به علت وقت گذراني با تاتر واشرافيت ريشخند مي كرد . همه اينها باعث شد تا محفل قديمي آنها از هم بپاشند .
در 1920 پيش از همكاري با استراوينسكي در باله پولسينلا، پيكاسو سر خوشي از دينايي كه سرانجام روي صلح را ديده بود دست به نقاشي از عشق ديرينه خود دلقك ، وعشق تازه خود رقصنده زد . در همان سال كار او ثمره گردشهاي ژرف نگرانه در ويرانه هاي رم باستان را در سه سال قبل نشان داد . نئوكلاسيسمي آشكار و روشن از بسياري نقاشي هاي او از جمله زن نشسته (1920) .
در سال 1921 سبك كوبيستي پيكاسو با دو نقاشي بزرگ وهر دو نام سه موسيقي دان به اوج رسيد . هر دو اثر شش فوت بلندي دارند و پيكاسو در نهايت قدرت و چيره دستي هر دو اثر رادر طي تابستان با هم نقاشي كرد .
در فوريه 1921 پيكاسو واولگا صاحب پسري شدند كه نام او را پائو لو گذاشتند . پيكاسو با همه بچه ها مهربان بود او از اين رو تولد نخستين فرزندش او را بسيار شاد كرد . پيكاسو با بچه ها بازي مي كرد و ناگزير ، بچه به صورت مضموني دلخواه براي نقاشي وطراحي در آمد . پيكاسو پسرش را در حال غذا خوردن يا در آغوش مادرش ووقتي بزرگتر شد در هيات يك دلقك نشان مي دهد صفا و آرامش اين تصاوير تضاد جالب توجهي با تنهايي و نا اميدي مادرانه ودوره آبي و صورتي دارد .
در سراسر اين سالها پيكاسو تابستان را در كپ آنتيب (1923) ، ژو آن له پن (26-1924) ، كن (1927) ودينار (1928) گذراند . يك سلسله طبيعت بيجان عالي (ميزهايي انباشته از چيزهايي در برابر يك پنجره باز ) ، پرده هايي سرشار از شهر ديگري ، ظرافت وتكاپو آفريد كه صحنه آرايي براي باله مركور (1924) را نيز بايد بر آن افزود . پس از آن پيكاسو حال وهواهاي گوناگوني را از سر گذراند در تصاوير بزرگ در سال 1925 و 1924 به برخي از پيروزيهاي بزرگ خود دست يافت . در اين تصاوير شگردهاي كوبيستي به شيوه اي استادانه به كار گرفته نشده به طوري كه اشياء وسايه هايش در كومپوزسيون هاي هماهنگ بزرگ به هم گره خورده اند واز نظر رنگ وابداع شاعرانه درخشانتر تصوير مشهور سه نوازنده كه تكه هاي هندسي آن ميتواند يكي از مشخص ترين آثار دوره كوبستي شمرده شود در سال 1921 به وجود آمد . بعد در سال 1923 به نظر رسيد كه پيكاسو ناگهان پيكره هاي دوره آبي خود را به ياد آورده در اين دوره دلقكهايي را نقاشي كرد كه به حالت نشسته كلاههايي پهن سه گوش بر سر داشتند .او استحاله هاي خشن اما منظم دوره كوبيستي را يكباره كنار گذاشت وبه جاي كمپوزيسيون هايي كه به دقت تمام با سطوح رنگين ساخته مي شد و پيكاسو در همان زمان آن را به عنوان راه حلي مطمئن پيشنهاد كرده بود اكنون تصاويرش با طراحي فشرده وموجر شناخته مي شد ، او به ناگاه نقاشي تصاويري را آغاز كرد كه ياد آور حال وهواي نخستين سالهاي كار خود وشگرد هاي ناتوراليستي بود از ميان اين كارها دلباختگان (1923) نمونه خوبي است . پيكاسو در همان شيوه با تاكيد مشخص بر طراحي از روي يك عكس تصوير پسرش پائولو را نقاشي كرد ، در اين تصوير رنگ فقط حكم تزئين را دارد اما تنها اندك زماني پيش از اين تصويرهايي چون قرائت (پاستل ) (1921) ، مادرو بچه (رنگ روغن) ، 1921 سه زن در چشمه ( رنگ روغن ) بهار (رنگ روغن) ودو زن در ساحل ( گواش روي چوب ) پيش طرح از پرده صحنه نمايش قطار آبي را كشيد . همه اين تصاوير به شيوه كلاسيك ودقيقاً در سازگاري با قواعد رنسانس تركيب بندي شده بودند .
در ژوئيه 1925 مجله لارو لوسيون سوررئاليست ( انقلاب سوررئاليستي ) به ويراستادي آندره برتون تصوير چند اثر از كارهاي پيكاسو را همراه با نقدي پر شور و حرارت به چاپ رساند يكي از اين تصاوير تابلوي سه رقصنده يكي از آخرين آثار پيكاسو در آن زمان بود . سه رقصنده سر مشق و تمريني به انديشه جوان سوررئاليسم عرضه كرد . در نقاشي هايي كه از سال 1929 به بعد انجام شد هيچ اثري از رويگرداني از خشونت شريرانه تصويرهاي سوررئاليستي خود به دست نمي دهد . شكلهاي در هم غريب كه در همان ساليان پديدار شد ورنگهاي درخشان و پرجلوه آنها نشانه تداوم آن تشنج و تداوم روحي است كه نخستين بار در سال 1927 خود را نشان داد .
زندگي با اولگاوپائولو از نظر رفاه مادي با كمتر مشكلي همراه بود . پيكاسو در كنار همسر خوشبوش خود چهره اي آشنا د رشبهاي اول نمايشگاهها ، او پراها ، تاترها و مجلسهاي رقص خيال انگيز و مجلل بود .
چنانكه پيش بيني مي شد تازه ترين كاوشگريهاي پيكاسو در فرم او را به زمينه مجسمه رهنمود مي كرد دردوره نخستين خيزش سبك كوبيسم پيكاسو بار ديگر دستي در مجسمه سازي آموزيده بود يكي از مجسمه هاي آن زمان يك سرديس زن برنزي (1909) بود كه در آن سطوح با شدت وحدت به برهاي كوچك شكسته وخورده شده بودند .
در زمستان 1931 چهره وطرح صورت هوس انگيز زن جوان ناشناسي ناگهان از پرده هاي نقاشي پيكاسو بر آورد . مدل جديد ونيز معشوقه او دختر آلماني 21 ساله اي به نام ماري ترزوالتر بود ، او به كلي با اولگا تفاوت داشت. ورود ماري ترز به صحنه الهام بخش يك رشته كامل از نقاشيهايي شد كه ماري ترز موضوع آن بود همه رنگ ، طرح ونقاشي در اين تابلو ها به ستايش بي پرده از موي بور ، پوست روشن واندازه درشت بدن ماري ترز ميپردازند. تابلوي مورد علاقه پيكاسو ، دختر در برابر آينه مي باشد ، كه سرشار از پيچيده گيهاي ظريف است . بالاخره او در سال 1935 با ماري ترز ازدواج كرده واز او صاحب دختري شد به نام مايا .
پيكاسو تابستان 1932 را در كارگاههاي قلعه بو آژلوكه اتاقهاي سقف بلند آن به صورت كارگاههاي مجسمه سازي در آمده بود سخت كار كرد وماري ترز را به همه سه بعدي تنومند وگوشت آلودش مجسم كرد . چند قالب گچي از بدن ، سر وسينه وسر به تنهايي گرفت – بسياري از سرها كارهاي حجيمي كه برخي از آنها شش فوت بلندي داشت – بعداً در برنز قالب ريزي شد . سرهاي بعدي با پيشاني پس نشسته با بيني بر آمده وگران كشيده با سادگي كمتر اجرا شدند وتا حدي دگر ديسه اند در برخي ا زسرها چشمها چنان بيرون زده اند كه گوئي بعداً به آنها اضافه شده اند در برخي ديگر چشمها چنان فرور رفته اند كه شكل شكاف مانند دارند . با اين همه بزرگترين سريگانه عشق پيكاسو به مارترزيك رشته اچينگ به نام كارگاه مجسمه ساز پديدار شد.
سالها بود كه پيكاسو باولار قرار داد بسته بود كه براي او تصوير كتاب بكشد ، ولاراز مدتها پيش علاوه بر سوداگرانه آثار هنري به انتشار كتاب نيز مي پرداخت . در يك دوره ده ساله كه در سال 1937 پايان گرفت ، پيكاسو صد گراور ، واچينگ براي ولار فراهم آورد ، كه برخي تك كار وبرخي مجموعه بودند وهمه بر روي هم امروزه به «مجموعه ولار » مشهور است . چالشهاي خاص تكنيك اچينگ از ديگرهاي پيش پيكاسو را برانگيخته بود . چابكي وخطي كه اچينگ مي طلبيد از جواني او را مشغول مي داشت . ودر گذشته گاه گاهي به تجربه گري در اين ابزار بيان پرداخته بود . يك بار نيز در دوره صورتي يك مجموعه چهارده تايي اچينگ از دلقكها وديگر شخصيتهاي سيرك پرداخت . اين كار بيشتر براي چند فرانك پول انجام شده بود . اما حال در كمال كار هنري خود بر آن شد تا هنر ورابطه با ماري ترز را در يك رشته واحد تمثيلي تصوير كند وبراي اين منظور روشني وسادگي خط اچينگي را به كار گرفت ، چيزي نگذشت كه پيكاسو بر پايه همين دستمايه اچنيگ بزرگ نامعمولي – به ابعاد 5/19 در 4/271 اينچ – به نام Minotouromachy « نبرد مينوتورها » ساخت .
در تابستان 1935 پيكاسو در پاريس اقامت گرفت در عرض 30 سال اخير نخستين بار بود كه چنين كرد . او هفده سال نيز با او لگا زندگي كرده بود واز اين روبحث وجدل درباره جدائي دشوار نمي نمود .
دادخواست طلاقي تنظيم شد اما حكم هيچگاه به طور قطعي اجرا نشد . پيكاسو در سال 1935 براي هميشه اولگا را ترك گفت .اولگا هم پسرش پائولو را برداشت واو را در خانه اي در كوچه يواسي تنها گذاشت .
پيكاسو كه درتلخ ترين وبدترين مرحله زندگي قرار گرفته بود به نوشتن شعر پرداخت ، شايد با اين كار ميخواست به جستجوي شكل تازه اي از بيان بپردازد تا به تلاطمي كه در زندگي اش پيش آمده بود پاسخ دهد ، از اين رو دفترچه كوچكي كه در جيب خود داشت به سورودن اشعار سوررئاليستي پرداخت پيكاسو به طور تحمل ناپذيري تنها بود اين شد كه سرانجام به سابارتس نامه نوشت وا زاو خواست تا به پاريس آيد . سابارتس نه تنها آمد بلكه ساليان دراز در كنار پيكاسو زيست و ، با وفاداري تمام چون منشي ، نگهبان ، همراه ومتعهد او خدمت كرد .
پيكاسو شعرهايش رابه سارباتس نشان داد وبه تشويق او براي ديگران نيز خواند در ميان شنوندگان سوررئاليستها بيش از همه او را تعيد كردند . شعر پيكاسو خودانديخته وخود آگاهانه ازبند قواعد دستور زبان وشكل آزاد بود با اين حال سرشار را از خيال پرتازيهاي اصيل بود يكي از شعرها چنين آغاز مي شد :
رخمي بزن وبكش ، من راهم را مي گشايم ، بوسه اي سوزان مي زنم و سبك بال از آغوشت گذر مي كنم وبنگر كه زنگها را با چه طنين بلندي به صدا در مي آورم .
چند تايي از شعرهاي پيكاسو در زمستان 1936- 1935 در مجله پورنفوذ « دفترهاي هنر »1در آمد در چنين وضعيتي نيز پيكاسو مشكلات خصوصي خانواده خود را فراموش نكرده وهر كاري كه انجام مي داد او را از مشكلات دور نمي كرد وحتي چيزي غريب بردو سال از رنگ وقلمو خبري نبود ، ماحتي به كار گاهش نيز نمي رفت تا اينكه با پل الوار شاعر سوررئاليست آشنا شد .
پيكاسو مثل هر موقع ديگر كه با كسي دوستي صميمانه به هم مي زد به رسم ستايش به تك چهره اي از او مي پرداخت او به تك چهره اي از الوار پرداخت در اين تابلو با مداد خطوطي باريك رسم كرد كه به شيوه رئاليستي پيشاني بلند ونگاه فكورانه شاعر را توصيف مي كرد چند ماه بعد نيز براي كتاب شعري از الوار چند اچينگ طرح زد . الوارنيز به سهم خود ياور پيكاسو بود و مانند اپولينر شاعر دامنه ستايش از هنر پيكاسو را به همه جا گسترد در بهار 1936 گروهي موسوم به «دوستاران هنرهاي نو »1 نمايشگاهي به عنوان مرور بر آثار پيكاسو بر گزار كردند . پس از نخستين نمايشگاه كوچكي كه از آثار او در سال 1901 در بار سلون برگزار گرديد . اين دومين نمايشگاهي بود كه در سرزمين مادريش بر پا شد .
يك روز هنگامي كه نزديك سن تروپر در جنوب با يكي از دوستانش مشغول خوردن غذا بود به دختر سياه مو و چشم سبزي برخورد ، كه چند ماه پيش ، الوار به او معرفي كرده بود . دختر دورامار نام داشت . پدرش كه آرشيتكتي اهل يوگوسلاوي بود و خانواده اش را به آراژانتين برده بود . از اين رو دختر مي توانست به زبان خود پيكاسو سخن بگويد . پس از نهار پيكاسو مدتي با او در سن تروپه قدم زد وبه اين ترتيب دوراسوگلي تازه زندگي پيكاسو شد . نخستين حضور دورا مار در كار پيكاسو د رطرحي لطيفه وار دست و آشكار را يك جور بازي در مورد تفاوت شي آن دو است . تا يك دهه بعد نقش دو را بر تصويرهاي او مسلط شد ، چنانكه پشتيبان او چنين كرده بودند .
پس از آشنايي با دورا هنر پيكاسو شگفتي وبا روري تازه يافت البته اگر هم مسائل خصوصي زندگي او بهبود يافته بود ، باري حوادث غم انگيز در بيرون از خانه روي مي داد . در سال 1936 اسپانيا گرفتار جنگ داخلي مي شد وپيكاسو سپس از سي سال دوري از اسپانيا هنوز سخت بر آن دل بسته ونمي توانست آرام بنشيند .
در سال 1931 جمهوري دوم به كمك پيشه وران و مردم طبقه متوسط موفق به براندازي سلطنت ديرينه اسپانيا شد . اما پايه هاي قدرت جمهوري همچنان سست بود وكشور اساساً فئودالي باقي مانده بود ومردم همچنان از اجزاء تغييرات بنيادي در مانده بودند نارضايتيها 5 سالي اوج گرفت انتخابات فوريه 1936 سبب روي كار آمدن جبهه خلق شد درماه ژوئيه عمده اسپانيا دستخوش 1300 اعتصاب بود در 13 ژوئيه يكي از اعضاي محافظ پارلمان به قتل رسيد وشورش در تمام پادگانهاي اسپانيا گسترش يافت ونيروهاي پليس وارتش نيز به شورش پيوستند سرانجام طي چند روز جنگ داخلي سراسر اسپانيا را فرا گرفت .
انجمن دوستاران هنر نو كه از قدرت ومنزلت هنري پيكاسو خبر داشت . دولت جمهوري را كه در مادريد به محاصره افتاده بود ترقيب كرد تا پيكاسو را قياباً به مديريت موزه بزرگ پراد و بگارد . گرچه اين كا رحركتي آشكارا تبليغاتي بود پيكاسو براي تاكيد براي حمايت خود آن را پذيرفت . اما جنگ وستيز شهر را به جهنمي جدل كرد واز اين شاهكارهاي موزه پراد و را به جاي امني منتقل كردند وپيكاسو به تلخي گفت : به اين ترتيب من مدير موزه خالي هستم .
پيكاسو خود را وقف آرمان جمهوري كرده بود چند تابلواش را فروخت و پول آن را صرف آزادي اسپانيا كرد او مبالغ هنگفتي را براي رفع نياز گرسنگان وكمك به قشرهاي گوناگون به خصوص روشن فكران پرداخت كرد.
در اوايل ژانويه 1937 ، دولت جمهوري اسپانيا از پا بلو پيكاسو خواست كه با يك تابلوي بزرگ و بايك پرده ديواري بزرگ براي غرفه اسپانيا در نمايشگاه پاريس كه در اواخر بهار گشايش مي يافت بكشد . در 8 ژانويه پيكاسو حكاكي وطراحي چند وجهي كه مشتمل بر يك صفحه تقسيم شده به 9 مستطيل بود ارائه كرد كه نشانده داستان يا افسانه اي بود كه او ( رويا وكذب فرانكو ) مي ناميد و آشكارا كاريكاتوري بيش نبود . او در اين طراحي همه چيز را به صورت مسخره آميزي طراحي كرده وفقط سه صورت را به باده تمسخر نگرفته بود . تمسال و پيكره جمهوري ، گاو ، اسب بالدار پيكاسو همان روز كار بر روي صفحه دوم كه آن هم داراي 9 مستطيل بود شروع كرد وفقط يكي را كامل ودو تايي ديگر را روز بعد تكميل نموده بود. ادامه 6 قطعه ديگر او بعد از ترسيم گرنيكا يا هم زمان با تكميل با آن در اين صفحه نيز مانند صفحات قبل ته و وسط تابلو اندام گاوي بود.
ژانويه فوريه ، مارس و بيشتر آوريل سپري شده بود وهنوز پيكاسو ماموريت خود را انجام نداده بود به نظر مي آمد كه موضوع مناسبي براي پرده خود پيدا كند . سرانجام در تاريخ 26 آوريل 1937 بود كه بمب افكنهاي نازي به دستور ژنرال فرانكو ، شهر گرنيكا در ايالات باسك را بمباران كرده و اموليل بمباران يكپارچه تاريخ را به نام خود ثبت كردند .
پيكاسو روزاول ماه مه اولين طرحها وترسيمات تاريخ دار بر روي موضوع را خلق كرد . بمباران گرنيكا نمايش وقيحانه ور سوايي ارتش قوي در مقابل مردم غير نظامي وبالطبع بي دفاع بود واكنش پيكاسو در مقابل اين واقعه واكنشي اخلاقي بود .
در تاريخ بسيار نزديك به گرنيكا تابلوي بازي دختر در كنار دريا ( فوريه 1937) كشيده شد دراين تابلو اوج جرياني كه از چند سال پيش از آن آغاز گرديد ونشان دهنده انساني با ساختمان استخواني بود نمايش داده مي شود با دقت اين تابلو وبلوغ كامل آن مي توان آن را نتيجه تلفيق كوبيسم با سوررئاليسم دانست .
يكي از مشكلاتي كه پيكاسو در موقع كشيدن پرده گرنيكا با آن مواجه بود، محو نشانه هايي بود كه در قبل از آن اساس وبنيان زبان هنري اورا تشكيل مي داد . اين عمل به خاطر دستيابي مستقيم تر وساده تر به طبيعت ورهايي از قيد وبندهاي گذشته براي تصوير ومواجهه با تراژديي كه او ميخواست به نمايش بگذرد ، لازم وضروري بود گرنيكانشانگر مسئله تعهد هنري وهنر متعهد اصيلي است كه جستجو براي آن ، در جايي ديگربيهوده است . برداشت پيكاسو از اين بمباران و تابلوي آن ، هر دو پاسخ مناسب ودرستي به اين مسئله مي باشند .
كاملاً واضح است كه اگر مراحل تكاملي گذشته پيكاسو وجود نداشته واگر آنها ثمره آزادي مطلق نبودند ، هرگز گرنيكا به بار نمي نشست . نه تنها آزادي وهنر متعهد ناقص يكديگر نمي باشند . بلكه آنها مكمل ومبين يكديگرند .
بنابراين پيكاسو بامهارتي شايان كه تنها در حد شايستگي جادوگران وشبيه خدايان مي باشد ، موفق شد كه درخلق گرنيكا از بيان دوشيوه رئاليستي وعوامل دوره آبي و آخرين تجربياتش درمكتب سوررئاليزم وسبك ساده استفاده نمايد . استفاده از شيوه كوبيسم ونقاشي عادي از پرسپكتو دو عاملي هستند كه به اين اثر وحدت يكپارچگي كامل مي بخشند .
از آنجا كه گرنيكا بدون شك حاصل گذشته پيكاسو به عنوان هنرمند است، شيوه هاي مختلف ونقاشي دوره هاي كه او را در اين اثر كه نمايش ميگذارد ، گوياي اين نظرند كه سبك هاي متجانس ومختلف مي توانند در كنار يكديگر قرا رگرفته وبه يكديگر شكل داده وتكامل بخشيد .بنابراين گرنيكا فقط تصويري از جنگ نيست بلكه تصويري است كه زندگي انسانها تبليغ مي كند وبا توجه به روند ايجاد اين اثر ، پيام آن اين است كه زندگي مشترك نياز به قدرت وعلاقه اي دارد كه پيكاسو از طريق آنها توانست چنين كار هنري هماهنگ ويك دستي را خلق كند . اسم اين علاقه عشق است ، چرا كه عشق به رنجيدگان و آنهايي كه چنين بي ترحم وسنگردانه از بين رفته بودند محرك وانگيزه پيكاسو براي خلق جاودانه ترين اثر زندگيش بود .
در عرض 2 سال جنگ جديد وحشتهاي گرنيكا را به پايه هاي تخميل ناپذير افزايش داد ونخست اروپا وسپس سراسر جهان را در نورديد در اين مدت هنر پيكاسو نيز جريان متناوب ترس واميد را بازتاب مي كند برخي از شادترين وبرخي غم انگيزترين آثار او محصول همين سالهاست . اعتبار پيكاسو هر دم اوج مي گرفت . پس از بر چيدن ارزه گاه جهاني پاريس ، گرنيكا راهي سفري دراز به نروز ، لندن ، وليورپول شد ، واز راه اقيانوس اطلس به نيويورك رفت . در آمد هاي حاصل از نمايشهاي متعدد گرنيكا صرف آرمانهاي جمهوري اسپانيا مي شد اما آثار ديگر او مبالغ هنگفتتري را به بار آورد . از اين كارهاي پيكاسو در اين دوره كه گفتيم .
دستخوش بيم واميد بود در كار بيش از همه ياد كردني است يكي از آنها زن گريان كه در پاييز 1937 در پاريس كشيد . همانطور كه قبلا ذكر شد 3 قطعه اين اثر پيش از نقاشي هاي گرنيكا كشيده شده بود . اين اثر سراسر اندوه انساني را به تصوير مي كشد . رنگهاي پيكاسو ، رنگهاي تند ونامطبوع وبي عصبي اند كه در دو جنون را بر مي انگيزند .
پرده دوم پرده ماهيگيري شبانه در آنتيب است كه در تابستان سال 1939 كشيد واثري شاد وبي معنا ست وهمان اندازه شوخ وشنگ است كه زن گريان دل تنگ كننده . حال وهواي سرخوشانه وشادي كه ماهيگيري شبانه را پديد آورد حتي تا خشك شدن رنگ پرده نقاشي نپاييد . در اول سپتامير درست پس از آنكه پيكاسو پرده را به پايان برد سپاهيان هيتلر به لهستان حمله كردند دو روز بعد فرانسه وانگلستان كه متهد به پيمان دفاع از لهستان بودن به آلمان اعلان جنگ دادن.
1939 سال آغاز جنگ سال بدي بود ، ما در پيكاسو در اين سال دربار سلون در گذشت هنگامي كه در پيكاسو به پاريس رفت تنها سه روز در آنجا ماند واز ترس بمباران شهر همراه دوران و سگ تازي اش كازبك وسارباتس وهمسرش به بندر رويان به 25 مايلي برد ورفتند ودر آنجا ماندگارشدن . پيكاسو جز دو سه سفر كوتاه به پاريس براي خريدن بوم يا سپردن پردههاي نقاشي خود به بانك براي دور ماندن از خطر تا اوت 1940 تا هنگام اشغال شهر به دست نيروهاي آلماني در رويان ماندگار شد . هنگامي كه در 25 اوت 1940 اعلام شد كه اوضاع د رپايتخت آرام است پيكاسو همراه راننده ، سگش كازبك وهمه باروبند يلش به پاريس برگشت . در آن زمان زندگي پاريس بسيار دشوار شده بود . بنزين جيره بندي بود ودر پاريس بجز مترو كه بسيار شلوغ بود وسيله اي ديگر پيدا نمي شد .
مواد ومصالح وسايل نقاشي سخت بدست مي آمد . كاغذ ودفترچه طراحي كمياب بود . پرده نقاشي وضع بهتري نداشت حتي پيكاسو به دليل نبودن سه پايه از صندلي استفاده مي كرد . قلموهاي نقاشي را هم خودش مي ساخت . سرانجام در سال 1942 هنگامي كه اين گونه زندگي تحمل ناپذير شده بود به كلي به كارگاه كوچه گرانز اگوستن نقل مكان كرد . سوخت كم بود وپيكاسو به شدت احساس سرمامي كرد ناچار يك بخاري برقي خريد اما برق جيرهبندي شد . به همين دليل به گرمايش گاز روي آورد اما چيزي نگذشت كه مصرف گاز تابع مقررات شد وكاهش يافت . كنسولگري آمريكا ومكزيك به او پيشنهاد پناهندگي دادند . روز نامه ها خبر دادن كه كشتاپو پيكاسو را باز داشت كرده اما او در پاريس ماند روزي هنرمندي از او پرسيد : چه بايد كرد وقتي آلماني ها پشت سرما هستند ؟ پيكاسو جواب داد : هيچي نمايشگاه بگذاريم ! اما نازيها او را از اين كار باز داشتند . هيتلر كار پيكاسو را با برچسب «هنربذل بلشويكي» منحط خوار مي شمرد . (پيكاسو براي آنكه زمستان سرد متحملپذير شود يكسره از كار كردن باز نماند او تمام حمام خود را به صورت كارگاه مجسمه سازي در آورده بود از همه جيره برقش براي گرم نگه داشتن اين حمام كوچك استفاده مي كرد از ساده ترين چيزهاي كه به دستش مي افتاد هنر مي آفريد . در سال 1943 دوچرخه غرازه وكهنه اي را بدست آورد كه زين ودسته دوچرخه را بر داشت ويكي از هوشمند ترين ومشهور ترين كارهاي خود يعني سرگاو را با آن آفريد . خود پيكاسو سخت به اين كار مي پاليد و پس از اينكه پاريس در سال 1944 آزاد شود توجه خاص روزنامه نگاران را به اين اثر جلب كرد . اثر نيمشوخي و نيم جدي ديگري سال 1943 نخستين گامها بود او تابلوي زن با يك پرتقال را در همين ايام كشيد ) همچنين او در اين مدت رشته كارهاي زنان نشسته را نقاشي كرد و همان ها را بعداً به عنوان مزمونهاي براي ليتوگرافي به كار برد .
در 24 اوت 1944 نبرد خياباني در سراسر پاريس در گرفت . روز بعد در 25 اوت نيروهاي متفقين وارد شمر شدند و پاريس غرق شوروهيجان شد . صف دراز مردم به سوي خانه پيكاسو سرازير شد پيكاسو به يك قهرمان مبدل شده بود .
شش هفته اي پس از رهايي سالن پاييزه نخستين بار از زمان اشغال درهاي خود را به روي مردم باز كرد . بازگشايي اين سالن در سال 1944 نمودار پيروزي بقا بود ، اين بود كه نام آن را سالن رهايي گذاشتند . در 1945 متفقين آلمان را اشغال كردند وپرده از جنايات وبيرحمي اردوگاههاي مرگ نازي در بوخن واله ، بلزن وداخائربرداشتند . پيكاسو خشم خود را از اين جنايات با پرده مرده خانه (يكي از مهمترين آثار پيكاسو بعد از گرنيكا) نشان داد .
در دوم نوامبر 1945 پيكاسو مواد رنگي ليتو گرافي را برداشت و چيزي روي يك سنگ كشيد . و نخستين نمونه را تصحيح كرد واز آن پس به مطالعه ليتو گرافي پرداخت هر روز به كارگاه مورلومي رفت ودر مدت سه سال ونيم تقريباً 200 ليتو گرافي در صفحات چاپي بزرگ زد در همين مدت با دختر نقاشي به نام ترانسو اژيلو آشنا شد كه زيبايي واستعدادش او را افسون كرد . چهره اين زن در بيشتر ليتو گرافي ها ونقاشي هاي آن دوره پيكاسو ديده ميشود . پيكاسو همراه با او به كوت وازور (ساحل لاژوردي ) رفت وتقريباً سراسر سال رادر آنجا گذراند . اين مدت از شادترين دوره هاي زندگي او بود.
در پاييز مدير موزه آنتيب كه مي دانست پيكاسو از نظر جا در تنگناست اتاقهاي سفيد كاري شده قصر گريماندي را به جاي كارگاه به پيكاسو داد . پيكاسو چهار ماهي در اين كارگاه شاهانه كار كرد . او در آن روزها يكي از پر بارترين دوره هاي كاري خود را مي گذراند .هنگامي كه پيكاسو كار خود را در آنتيب به انجام رساند همه چيزهايي كه در آنجا آفريده بود به موزه پيشكش كرد وبه پاريس رفت وباز در كارگاه مورلو به كار ليتو گرافي پرداخت .
پيكاسو با تمام تجربه گري هايي كه در زمينه نقاشي ناب داشت وبا آن كه بر شيوه هاي بياني شخصي وروشهاي متنوع وپيچيده فني دست يافته بود به نقاشي تنها دلخوش نبود . در همان نخستين مرحله كار حس كرد كه سهبعدنمايي نقاشي روي يك سطح تخت نوميد كننده است ودريغ خورد بر اين كه نقاشي هنري صرفاً تقليدي است كه تنها مي تواند توهمي از آدمها واشياء را به صورت گرد و حجم دار به دست دهد . حال آنكه مجسمه به تنهايي داراي جسم واقعي است . به همين اعتقاد در همان آغاز نقش برجسته گچي پيانويي را در يك تصوير جاي داد وهر يك ويلون نقاشي شده را حجم پردازي كرد . اين گونه كارها نتيجه تلاشهاي اوليه او براي تلفيق نقاشي ومجسمه به شكل نوين بود .
پيكاسو اغلب علاقه خود را به مجسمه هاي رنگين بيان مي كرد اما تا آن هنگام مواد و مصالح مناسب در دسترس نبود سفالگري نشان مي داد كه او مي تواند همزمان مجسمه ونقاشي را به كار گيرد . از نظر سفال سازي يك آجر تزئيني همان اندازه اعتبار دارد كه يك پيكر پخته شده . پيكاسو در واقع رنسانسي در زمينه سفالگري پديد مي آورد .
[1] Perse ptatal
[3]-البته اين را هم بيفزائيم كه آوردن كلمات در تابلو نقاشي نو آوري پيكاسو نبود . پيش از صد سال پيش فرانسيسكو گويا هموطن ديگر پيكاسو همين كار را كرده بود وپيش از چهار صد سال پيش از گويا در دوران رنسانس از كلام براي افزودن برشدت تاثير تصوير سود جسته بودند در پرتره اي كه گويا از دوستش آلبا نقاشي كرده است ، دوستش به زميني اشاره مي كند كه بر آن اين كلمات نقش برجسته است : فقط گويا » م
[4] -oeil و Tvompet ، به معناي تحت اللفظي فريب چشم و آن شيوه اي است كه نقاش با ريزهكاري در نقاشي جزئيات و شگرد سه بعدنمايي في المثل از روي رگه هاي چوب ، مرمر و غير آن بر پرده مستوي و دوبعدي احساس از سه بعديت به تماشاگر القاء مي كند - م
[5]-زندگي و هنر پيكاسو نوشته لوتا ريوخ هايم - ترجمه علي اكبر معصوم بيگي - انتشارات نگاه - 1379
[6]-زندگي و هنر پيكاسو - نوشته لوتاريوخ هايم - ترجمه علي اكب معصوم بيگي - انتشارات نگاه - 1379
[7]- زندگي و هنر پيكاسو - نوشته لوتاريوخ هايم - ترجمه علي اكب معصوم بيگي - انتشارات نگاه - 1379
1 Cahiers d Art
1 Amigos delas Artes Nuevas